محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1867

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اما روايت سيف چنين است كه گويد : در شام و مصر و عراق و با شد و در شام بماند . در محرم و صفر در همه شهرها كسان بمردند و و با برخاست كه به عمر نوشتند ، مگر از شام . گويد : عمر بيامد و چون نزديك شام رسيد ، شنيد كه و با سختتر شد . صحابيان گفتند : « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم فرمود كه وقتى به ديارى و با هست آنجا مرويد و چون به ديارى و با آمد و آنجا هستيد از آن بيرون مشويد . » پس عمر بازگشت و چون و با برفت به او نوشتند و از آنها كه به جا مانده بودند سخن آوردند و او در ماه جمادى الاول سال هفدهم كسان را فراهم آورد و دربارهء كار ولايات با آنها مشورت كرد و گفت : « در نظر دارم كه در ولايات بگردم و در - كارهاى مسلمانان بنگرم ، راى شما چيست ؟ » گويد : كعب الاحبار كه در ميان جمع بود و در همان سال اسلام آورده بود ، گفت : « اى امير مؤمنان مىخواهى از كدام ولايت آغاز كنى ؟ » گفت : « از عراق » گفت : « چنين مكن كه شر ده جزء است و خير ده جزء ، يك جزء خير در مشرق است و نه جزء در مغرب و يك جزء شر در مغرب است و نه جزء در مشرق ، شاخ شيطان آنجاست با هر بيمارى سخت » اصبح گويد : على برخاست و گفت : « اى امير مؤمنان ، كوفه هجرت پس از هجرت است و قبهء اسلام است ، روزى بيايد كه هر مؤمنى سوى آن رود يا مشتاق رفتن باشد ، به خدا بوسيلهء مردم آن نصرت رخ دهد چنان كه بوسيلهء سنگ بر قوم لوط نصرت رخ نمود . » قاسم بن ابى امامه گويد : عثمان گفت : « اى امير مؤمنان مغرب سرزمين شر است ، شر را ده قسمت كرده‌اند يك جزء در همهء مردم است و بقيه آنجاست . » ابو ماجد گويد عمر گفت : « كوفه نيزهء خداست و قبهء اسلام و جمجمهء عرب كه